+ - x
 » از همین شاعر
1 زندگی ارزد به تن
2 همنفسی
3 شب های سپهر ما
4 تن کهنه قصر بلخم
5 ابریشم و عصل
6 بشوی احساس و عینک ها و چشمان را
7 چراغ گل
8 کوچه ی ما
9 راگ وسواس
10 بوسه گاه عاطفه

 » بیشتر بخوانید...
 ببستی چشم یعنی وقت خوابست
 به شبنم صبح، این گلستان ، نشاند جوش غبار خود را
 برای عاشق و دزدست شب فراخ و دراز
 کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
 به کودکان در خون خفته ی هلوکاست غزه
 بیا کامشب بجان بخشی بزلف یار می ماند
 استخاره های انتخاباتی
 جان حیوان که ندیده است بجز کاه و عطن
 ای جبرئیل از عشق تو اندر سما پا کوفته
 ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۳

فریاد، آتش است به کهسار نا امید
خرگاه آفتاب زند دار نا امید

شب میدهد پناه به احساس خسته اش
مه نوش میکند نفس زار نا امید

در لحظه عنکبوت زمان می تند دمش
احساس تلخی پشت کند بار نا امید

انکار، در هجوم نهد صد خزان رنگ
از باور و برادر و هم یار نا امید

هر ثانیه چو قرن بمیرد درین گذر
یک لمحه عمری است در انظار نا امید

در اوج بیکسی و تنش های منفعل
بینی زغیب دستی کند کار نا امید

روشن شود سپیده دوباره به چشم او
عالم شود به شوق خریدار نا امید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *