+ - x
 » از همین شاعر
1 حضور ناب
2 بشوی احساس و عینک ها و چشمان را
3 تماس پای خورشید
4 اگر با تو نبودم
5 خط آفتاب
6 ای نورس شرقی
7 احتفال وضع
8 با هوش پدر
9 بوسه گاه رحمت
10 ابریشم و عصل

 » بیشتر بخوانید...
 یا بدیع الحسن قد اوضحت بالبلبال بال
 بیا کامروز ما را روز عیدست
 ای دشمن عقل من وی داروی بی هوشی
 بالابلند عشوه گر نقش باز من
 ای باغ همی دانی کز باد کی رقصانی
 شکست دل صدا دارد، ندارد
 قد کوتاه حقم را که دیدم
 ای که بودی چند روزی خوبرو، مويت چه شد؟
 لحظه های خموش
 ماییم و دو چشم و جان خیره

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۳

فریاد، آتش است به کهسار نا امید
خرگاه آفتاب زند دار نا امید

شب میدهد پناه به احساس خسته اش
مه نوش میکند نفس زار نا امید

در لحظه عنکبوت زمان می تند دمش
احساس تلخی پشت کند بار نا امید

انکار، در هجوم نهد صد خزان رنگ
از باور و برادر و هم یار نا امید

هر ثانیه چو قرن بمیرد درین گذر
یک لمحه عمری است در انظار نا امید

در اوج بیکسی و تنش های منفعل
بینی زغیب دستی کند کار نا امید

روشن شود سپیده دوباره به چشم او
عالم شود به شوق خریدار نا امید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *