+ - x
 » از همین شاعر
1 قصیده ی نور
2 در بیصدایی
3 تن کهنه قصر بلخم
4 احتفال وضع
5 واژه ی منفی
6 آبنوش سپیده
7 شعور سبز
8 بشوی احساس و عینک ها و چشمان را
9 وطن
10 سبز و نغز و مغز

 » بیشتر بخوانید...
 توبه سفر گیرد با پای لنگ
 رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
 آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی
 نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
 باران
 در پله ها
 از رنج کشیدن آدمی حر گردد
 می زن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایی
 هر راز که اندر دل دانا باشد
 آدم آهنی

۳.۵
امتیاز: ۳.۵ | مجموع آراء: ۲

خیال تلخ خواب و خون و خاکستر
نشسته در تبسم های زخم وحشت افسر
*
سرود سبز ساحل های سرد دور
بپا کرده تماس بادبان و باغ و بام و بر

شگفتی زاست چرخ چُپ رِدای چار رخ هستی
که بالا می برد یکتن ز جمع خلق بی باور

نماد طاقت و تسلیم تبعید می کند طالع
که ره گم میشود دلداده ها در خانه ی دلبر
*
ایا انسانِ آزادِ فلک اندیش دریا نوش
سلام نور را در ساحه های سایه ها گستر

یقین خُمدان خواهش های خاص و خیر
به جوش آید شبی بی منت آتشگه و اخگر

نویسا سر نوشتت را بیرون از خانه ی آشوب
که قربان میشود عامل به دست فتنه ی رهبر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *