+ - x
 » از همین شاعر
1 چراغ هوش
2 کوچه ی ما
3 مه نشین عاطفه
4 مهار تبسم
5 هر ثانیه چو قرن بمیرد
6 تماس پای خورشید
7 راگ وسواس
8 ای نورس شرقی
9 جستجوی تو
10 ترازوی طلایی

 » بیشتر بخوانید...
 سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه
 بارانه
 غزل ز پردۀ گل ميتوان رساله ء بلبل
 بیا بوسه به چند است از آن لعل مثمن
 صنما به چشم شوخت که به چشم اشارتی کن
 چون سوی برادری بپویی
 حجلۀ زمین
 آن را که در آخرش خری هست
 پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش
 ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را

۴.۸
امتیاز: ۴.۸ | مجموع آراء: ۴

نشدم شعور سبزی که صدای آب نوشم
و ز آفتاب و افلاک بدهد خبر سروشم

نشدم شفقگه ی نور که دهم به روز امیدی
و ز سایه سار حسرت نرسد لبی بگوشم

بکشم قد نجابت به تماس همتباران
بمکد نیایش حق همه عقل و فکر و هوشم

ز فضای شب بگیرم نفس سپیده ای صبح
به نوای نای الفت به صدای دل خروشم

به زبان بی زبانی خط نا نوشت مه را
به شب و ستاره خوانم که گذاشته به دوشم
*
اثری به سرمه ام بخش که ببینم آن پری را
که برای دیدن او همه عمر من بکوشم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *