+ - x
 » از همین شاعر
1 چراغ گل
2 تماس پای خورشید
3 سلام حق
4 بشوی احساس و عینک ها و چشمان را
5 چراغ هوش
6 حضور ناب
7 وطن
8 در بیصدایی
9 ابریشم و عصل
10 طعنه ساز

 » بیشتر بخوانید...
 من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد
 اندر این جمع شررها ز کجاست
 بار دیگر در برت با دل کشالی آمدم
 آید هر دم رسول از طرف شهر یار
 کجاست مطرب جان تا ز نعره های صلا
 چرا
 دریوزه ای دارم ز تو در اقتضای آشتی
 این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

به روان نور گفتم که من آن صدای شرقم
به میان آب رفته به شکوفه زار غرقم

تو دیگر میا میازار که به خاک خورده جانم
که ز ابرها تکیده همه آتش- آب و برقم

تن کهنه قصر بلخم که ز گرد طعنه خور ام
که به زیر پای جولا نَفَسَک زند رواقم

تو مگیر ز شاخه ام سخت که بیافگند شکستش
بگشا دو دسته آغوش که نهم به پات ساقم

تو بگو چه رفت بر من که ببستی دیده ام را
به گل و سمنت و ریگی بنهادی گل به طاقم

بشکستی خنده هایم بستودی گریه هایم
نگذاشتی که روید گل مرسل مذاقم

*

شبیه درخت خرما که به هر جزیره روید
گهی در حجاز شادی گهی اشک صد عراقم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *