+ - x
 » از همین شاعر
1 مهار تبسم
2 یک روز
3 سبز و نغز و مغز
4 عصر بی فال
5 شکار بوی ارچه
6 باغ وحش
7 راگ وسواس
8 ابریشم و عصل
9 حرارت دادن واژه
10 چراغ هوش

 » بیشتر بخوانید...
 ای خفته به یاد یار برخیز
 عزم رفتن کردۀ چون عمر شیرین یاد دار
 مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
 عشق گزین عشق و در او کوکبه می ران و مترس
 سحر بلبل حکایت با صبا کرد
 چون جغد بود اصلش کی صورت باز آید
 یک جام ز صد هزار جان به
 بلبل عشقم و از آن گل خندان گویم
 هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی
 سیر نمی شوم ز تو ای مه جان فزای من

۲.۵
امتیاز: ۲.۵ | مجموع آراء: ۲

این نگارستان پرداختی است از نقشِ فرنگ
نسخه ای دستِ هنرمندان با هوش و زرنگ

شیشه را از سنگ می سازند و با او در تضاد
بشکنند آسان هرگاهی که خواهند روی سنگ
**
انتظار از خویش را گر بشکنی بی انتظار
زندگی با تو ستیزد در بهای نام و ننگ

خنده های کاذب رخسار گلرنگ و شمیم
ساده می دزدند حسِّ التزامِ فرّ و هنگ

الفت آرا اند تا تسخیر و تسلیم و مراد
نازنینان نمکدار و دل آرا و قشنگ

ساحلی آرام اینجا نیست خوابش دور کن
با خبر از حمله ای امواج دریا و نهنگ

جنگلش گر پر ز غوغای جهان زندگیست
لیک در هر بیشه ای آن خفته کفتار و پلنگ

خویش را تسلیم زیبایی و اورنگش مکن
گرچه می آید به چشم تو بهشتِ هفت رنگ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *