+ - x
 » از همین شاعر
1 آبنوش سپیده
2 رهروان روز
3 تماس پای خورشید
4 طعنه ساز
5 تموزباره
6 سیاهی هوش
7 کارت معافیت
8 فریاد خسته
9 اگر با تو نبودم
10 بنویس...

 » بیشتر بخوانید...
 پل و زورق نمی خواهد محیط کبریا اینجا
 این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه می شود
 نهان شدند معانی ز یار بی معنی
 نغمه ی روسبی
 هر سبزه که برکنار جوئی رسته است
 باران
 در کوچه سکوت دلش سخت خسته بود
 روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
 معرفت نیست در این معرفت آموختگان
 خیال ترک من هر شب صفات ذات من گردد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

انیسِ لحظه های مشتِ پُر در سینه ای ایّام
نویسد از تماس پای خورشید بر سر هر بام

نویسد از تمنایی که درهنگامه ای مشرق
برای چیدن شبنامه ها در کوچه شد لیلام

نویسد اضطرابی که درون سایه ها می زیست
و داد با پای بی کفشان برای مردمان پیغام
*
نویسد زان شبی که ساقیان شبدمِ شبزاد
به جای باده ای تاکی نهادند شوکران در جام

به جام میگسارانی که بودند پاکتر از نور
همان نوری که جاری بود با روز تا رگ هر شام
*
پی آورد روابط در گذرگاه کبود درد
بکرد بیدار خواب آلوده گان را از همه اقوام

نوشتند بر جبین ها با خط دست امید سبز
حروف پنج ضلعیی سپید و روشن«اسلام»

ازان الهام داد احساس طغیان جوانان را
که تا در لوحه ای آزادی بگذارند از خود نام


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *