+ - x
 » از همین شاعر
1 سیاهی هوش
2 آبنوش سپیده
3 قصیده ی نور
4 تبسم های زخم وحشت
5 چراغ گل
6 سلام حق
7 شب های سپهر ما
8 ترازوی طلایی
9 سبز و نغز و مغز
10 واژه ی منفی

 » بیشتر بخوانید...
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 ورد البشیر مبشرا ببشاره
 از آمدنم نبود گردون را سود
 عمری خيال بستم يار آشنائيت را
 سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز
 بار دیگر یار ما هنباز کرد
 ز کجا آمده ای می دانی
 صدا صدای خداست
 آمده ای بی گه خامش مشین
 خدایا مطربان را انگبین

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

شنای ابهام
در تبسمگاه امید
نیاز بالغ معصوم
در تجاوزگاه تمدن
اشکریز چشم خورشید

بی آنکه سر بلند کنی حرف بزن
بی آنکه بدانی جمجمه ات زیر پای کی می لرزد
چراغ هوشت را روشن کن
و بطری فهمت را چارج بده

دیباچه ات را بنویس
حتا اگر کتابت را نوشته نتوانستی
واژه ات را بگو
حتا اگر مصراعی را سروده نتوانستی
شاید روزی
بی زبانی را زبان گردد.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *