+ - x
 » از همین شاعر
1 زندگی ارزد به تن
2 رهروان روز
3 وطن
4 مهار تبسم
5 یک روز
6 باژگونی
7 بنویس...
8 بوسه گاه رحمت
9 با هوش پدر
10 کوچه ی ما

 » بیشتر بخوانید...
 سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی
 بگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستم
 به آب روشن می عارفی طهارت کرد
 ذره ذره آفتاب عشق دردی خوار باد
 در غم یار، یار بایستی
 ای که چشمت باج از چشم غزالان می گرفت
 چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه
 تنی داری بسان خرمن گل
 حکایت
 تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

شنای ابهام
در تبسمگاه امید
نیاز بالغ معصوم
در تجاوزگاه تمدن
اشکریز چشم خورشید

بی آنکه سر بلند کنی حرف بزن
بی آنکه بدانی جمجمه ات زیر پای کی می لرزد
چراغ هوشت را روشن کن
و بطری فهمت را چارج بده

دیباچه ات را بنویس
حتا اگر کتابت را نوشته نتوانستی
واژه ات را بگو
حتا اگر مصراعی را سروده نتوانستی
شاید روزی
بی زبانی را زبان گردد.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *