+ - x
 » از همین شاعر
1 تن کهنه قصر بلخم
2 واژه ی منفی
3 آن خانه...
4 اگر با تو نبودم
5 با هوش پدر
6 مه نشین عاطفه
7 دست الفت
8 چراغ گل
9 هر ثانیه چو قرن بمیرد
10 بنویس...

 » بیشتر بخوانید...
 طرح
 ز گزاف ریز باده که تو شاه ساقیانی
 آن سفره بیار و در میان نه
  دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند
 طوبی لمن آواه سر فاده
 ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد
 آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست
 مرا صدا بزن از پشت خستگیی خودم
 بشستم تخته هستی سر عالم نمی دارم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

اینجا که نه «بلخ» است و نه «پنجشیر» و«سمرقند»
احساس تو آواره تر از باد « دماوند»

از خواب چو برخیزی سحر تا گل دودی
با مکتب و همبازی و«آیفون» به پیوند

صد پنجره رایانه گشاید به رُخ تو
در هر نفسی جذب کند هوش تو، فرزند!

بی باکی فرهنگ دَرد فرّ وجودت
بیگانه ز خود قد بکشی، گردی برومند

تاثیر بکارد به نفس های تو ایام
از خویش نپرسی که چی زهر است، کدام قند

نی لحظه ی یابی که فرا خوانی خودت را
تحلیل کنی وسوسه ی چهره ز لبخند

یک حرف نویسم به تو ای نورس شرقی!
با نور بیامیز و ره سایه و شب بند

با باور و آداب بکن مشق تمنا
تا دانش و اندیشه ببندد بتو سوگند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *