+ - x
 » از همین شاعر
1 تماس پای خورشید
2 دست الفت
3 قصیده ی نور
4 جستجوی تو
5 اگر با تو نبودم
6 با هوش پدر
7 حضور ناب
8 زندگی ارزد به تن
9 چراغ گل
10 غزل خستگی

 » بیشتر بخوانید...
 ای نور افلاک و زمین چشم و چراغ غیب بین
 کژدم ِ عسل دختر
 گر عید وصل تست منم خود غلام عید
 جان از سفر دراز آمد
 عیشم مدام است از لعل دلخواه
 در انتظار تو
 سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
 جبر انتخابی
 به جان عشق که از بهر عشق دانه و دام

۴.۵
امتیاز: ۴.۵ | مجموع آراء: ۲

تا که من دستِ چپ و راست شناختم، زاندم
از همه واژه ی منفیِ زمین بیزارم
لیک یکبار نه پرسید ز من همنفسی
آنهمه واژه یی که مانده چو میراث کهن
در رگ و خون و بدن
یک به یک زیر نگاه خورشید
بهر او بشمارم.

گر نداری تو بدین باور، عزیز!
یکدمی که نفست در هوش است
محضر تو همگی در گوش است
دفتر پنج هزار ساله ی من باز بکن
معنیی ساده ی هر واژه یی ابراز بکن.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *