+ - x
 » از همین شاعر
1 باژگونی
2 باغ وحش
3 آن خانه...
4 اگر با تو نبودم
5 ترا من انتظارم
6 تموزباره
7 نگارستان
8 مهار تبسم
9 ای نورس شرقی
10 دست الفت

 » بیشتر بخوانید...
 حسن را از وفا چه آزارست
 انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر
 دلا همای وصالی بپر چرا نپری
 به گوش من صدای زنگ عشق است
 حریف جنگ گزیند تو هم درآ در جنگ
 می شناسد پرده جان آن صنم
 بهار را باور کن
 اگر خورشید جاویدان نگشتی
 سجودیوری دارا و جم را

۴.۵
امتیاز: ۴.۵ | مجموع آراء: ۲

تا که من دستِ چپ و راست شناختم، زاندم
از همه واژه ی منفیِ زمین بیزارم
لیک یکبار نه پرسید ز من همنفسی
آنهمه واژه یی که مانده چو میراث کهن
در رگ و خون و بدن
یک به یک زیر نگاه خورشید
بهر او بشمارم.

گر نداری تو بدین باور، عزیز!
یکدمی که نفست در هوش است
محضر تو همگی در گوش است
دفتر پنج هزار ساله ی من باز بکن
معنیی ساده ی هر واژه یی ابراز بکن.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *