+ - x
 » از همین شاعر
1 دیگر برای شعر و غزل آفرین مگو
2 هم حرف و هم سخن همگی اقتباسی اند
3 شاعر، غزل بگو، که غزل خوان هنوز هست
4 گفتم كه گرد خود خط قرمز كنم،نشد
5 خانه دل سرد گشت و گرمی گفتار کو
6 به باغ، دشت، زمین، گل سلام باید كرد
7 من تاجر شمایم و كالاى من وفاست
8 اینجا دلی ز آینه محروم شد، رفیق
9 باران زد و به خاطر باران دلم گرفت

 » بیشتر بخوانید...
 دل آن باشد که آرامی ندارد
 دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
 ز قند یار تا شاخی نخایم
 قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را
 خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا
 آن سفره بیار و در میان نه
 یارب به کسانی که جگر سوخته اند
 چندان من از فراق تو آه و فغان کنم
 ز گزاف ریز باده که تو شاه ساقیانی
 باغ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیگر برای شعر و غزل آفرین مگو
زیبا اگر چه هست تو زیباترین مگو

شعر مرا بگیر و برای خودت بخوان
تحسین و دلنشین و...دیگر بیش از این مگو

زیبا نگاه می کنی زیباست چشم تو
از روی مهربانی خود این چنین مگو

آیینه بودنم، که خلاف قوانین است
لطفی کن و حکایت این سرزمین مگو

آنجا برای شعر و غزل جای خوب نیست
جایی که خوب نیست، تو هم بهترین مگو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *