+ - x
 » از همین شاعر
1 شاعر، غزل بگو، که غزل خوان هنوز هست
2 باران زد و به خاطر باران دلم گرفت
3 به باغ، دشت، زمین، گل سلام باید كرد
4 من تاجر شمایم و كالاى من وفاست
5 گفتم كه گرد خود خط قرمز كنم،نشد
6 دیگر برای شعر و غزل آفرین مگو
7 اینجا دلی ز آینه محروم شد، رفیق
8 خانه دل سرد گشت و گرمی گفتار کو
9 هم حرف و هم سخن همگی اقتباسی اند

 » بیشتر بخوانید...
 جان جان هایی تو جان را برشکن
 چهره شرمگین تو بستد شرمگان من
 مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است
 تاقین
 بانگ زدم من که دل مست کجا می رود
 پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
 ای هوسهای دلم باری بیا رویی نما
 بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایی
 اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
 ز اول بامداد سرمستی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خانه دل سرد گشت و گرمی گفتار کو
چشم ها خوابیده اند و دیده بیدار کو

باز احساسی درون سینه طوفان می کند
دردها بسیار هست و قدرت اظهار کو

راه رفتن نیست آسان، هر طرف بنبست ها
عابران را جاده های زندگی هموار کو

هیچ کس فکری برای مردم تنها نکرد
ازدحام بی کسی را یک دل غمخوار کو

کلبه هامان بی حرارت، سینه هامان سرد سرد
منبع گرمی دل جز آه آتشبار کو

هیچ کس تعبیر بیداری قلب ما نکرد
خواب باید رفت این جا, ای خدا دلدار کو؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *