+ - x
 » از همین شاعر
1 خانه دل سرد گشت و گرمی گفتار کو
2 من تاجر شمایم و كالاى من وفاست
3 دیگر برای شعر و غزل آفرین مگو
4 شاعر، غزل بگو، که غزل خوان هنوز هست
5 به باغ، دشت، زمین، گل سلام باید كرد
6 اینجا دلی ز آینه محروم شد، رفیق
7 هم حرف و هم سخن همگی اقتباسی اند
8 گفتم كه گرد خود خط قرمز كنم،نشد
9 باران زد و به خاطر باران دلم گرفت

 » بیشتر بخوانید...
 شبانه
 شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان را
 نرد کف تو بردست مرا
 خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
 به حریفان بنشین خواب مرو
 دوبیتی
 بیا دل بر دل پردرد من نه
 آن ماه سخن ز بامیان می گوید
 به جام ديده ز خوناب دل زلال بريز
 بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجا

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

اینجا کسی درون خودش بی صدا شکست
(سید رسول کامرانی)

اینجا دلی ز آینه محروم شد، رفیق
با جرم بی تفاوتى محکوم شد، رفیق

این ها که چشم دیدنمان را نداشتند،
پندارشان بلاخره موهوم شد، رفیق

اینجا به عشق و عاطفه ها تیر می زنند
زخمش ز حرف ما و تو معلوم شد رفیق

می دانمت درون خودت درد مى كشى
این درد و شكوه هاى تو مرسوم شد رفیق

من هم دلم برای خودم سخت مى زند
وقتی نگاه عاطفی معدوم شد رفیق

این جا نفس کشیدنمان کار سهل نیست
وقتى فضای زندگی مسموم شد رفیق

گفتی دلت گرفته هم از خویش و هم ز خود
من هم دلم گرفته و مغموم شد رفیق

این شعر در ستایش روح بزرگ توست
آری، غزل برای تو منظوم شد رفیق


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *