+ - x
 » از همین شاعر
1 مرا در سینه سلطان می شوی آهسته آهسته
2 همسایه ی ما شعر نمی خواند و لیک
3 تورا چو یاد می کنم، جهان می شوم، خدا
4 بعد از این از شعر و از شاعر فراری می شوم
5 گفتی:اگر می خواهی من را در بغل
6 یر آمدی، از قلب من چون آه بیرون می شوی
7 من آمدم به خانه ات ،مادر کجای تو
8 ای دوست خدا حافظ
9 در سوگ استاد شکوری
10 زندگی بشتافت، یا من؟

 » بیشتر بخوانید...
 سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز
 از آن جام که شکست...
 برفتیم ای عقیق لامکانی
 بگویم مثالی از این عشق سوزان
 دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
 بخش پانزدهم
 عشق رفت
 می خواهمت سرود بت بذله گوی من
 ای که ازین تنگ قفص می پری
 بادها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

همسایه ی ما شعر نمی خواند و لیک
قانون و فن زلال می داند و لیک

از حرف و هجای من خوشش می آید
بنوشتن اینگونه نمی تاند و لیک

خواهد همه شب کتاب اشعار مرا
با دیده ورق ورق بگرداند و لیک

از بیم حسادت دو سه حاجی نما
دروازه به روی خویش پوشاند و لیک

یک شاعرکِ حسودکِ کبر اندیش
من را ز یکی "بلاگ" می راند و لیک

فردای جهانِ شعر، نه ما و نه او
بیت و غزل و زلال می ماند و لیک


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *