+ - x
 » از همین شاعر
1 بعد از این از شعر و از شاعر فراری می شوم
2 یر آمدی، از قلب من چون آه بیرون می شوی
3 ای دوست خدا حافظ
4 زندگی بشتافت، یا من؟
5 گریه ی انگور ها در جام ها
6 به چشم نیمه مست خود به من نگاه می کنی
7 همسایه ی ما شعر نمی خواند و لیک
8 گفتی:اگر می خواهی من را در بغل
9 من آمدم به خانه ات ،مادر کجای تو
10 در سوگ استاد شکوری

 » بیشتر بخوانید...
 چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند
 دل آن باشد که آرامی ندارد
 تو جانا بی وصالش در چه کاری
 ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی
 من و انکار شراب این چه حکایت باشد
 از دلبر نهانی گر بوی جان بیابی
 خودکاوی
 خیز صبوحی کن و درده صلا
 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا در سینه سلطان می شوی آهسته آهسته
تن افسرده را جان می شوی آهسته آهسته

امید – این شمع در حال خموشی را
عجب زیبا نگهبان می شوی آهسته آهسته

مرا که درد عشق از دل فراری بود تا این دم
تو چون آیینه گردان می شوی آهسته آهسته

ترا در غربت احساس خود مهمان دل کردم
چو صاحبخانه میزبان می شوی آهسته آهسته

دگر نامحرمی هرگز نمی آید به ملک دل
در این ویرانه دربان می شوی آهسته آهسته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *