+ - x
 » از همین شاعر
1 در سوگ استاد شکوری
2 زندگی بشتافت، یا من؟
3 ویرانه های یاد تو را گریه می کنم
4 گریه ی انگور ها در جام ها
5 من زمستان وطن را یاد کردم
6 بعد از این از شعر و از شاعر فراری می شوم
7 به چشم نیمه مست خود به من نگاه می کنی
8 گفتی:اگر می خواهی من را در بغل
9 مرا در سینه سلطان می شوی آهسته آهسته
10 یر آمدی، از قلب من چون آه بیرون می شوی

 » بیشتر بخوانید...
 هر شب که بود قاعده سفره نهادن
 بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
 عجب دلی که به عشق بت است پیوسته
 عقبه ای دیگر نباشد روح از تن رسته را
 سی ام
 ای دشمن عقل و جان شیرین
 در تنور فاصله
 آمد بت میخانه تا خانه برد ما را
 خمخانه ی عشرت
 یار ما دلدار ما عالم اسرار ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به چشم نیمه مست خود به من نگاه می کنی
مرا به غمزه می کُشی، چرا گناه می کنی؟

در این زمانه خنده را به دارها کشیده اند
تو خنده می دهی به من، چه اشتباه می کنی.

چو می رسی به خلوتم، به لطف بوسه های خود
وجود خسته ام پُر از جلال و جاه می کنی.

به مرز باغ پیکرت به بوسه گُل نشانده ام
هنوز در خیال من تو "آه – آه" می کنی.

نمی شوی تو یار من، ولی به عشق شرقی ات
به شعر و یاد روی خود مرا نکاح می کنی.

ملکه ی شجاع من! نبوده بیم کس تو را
به تخت می نشانی ام، مرا تو شاه می کنی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *