+ - x
 » از همین شاعر
1 نا تسلیم
2 پاندول ساعت
3 ناآشتی
4 دو بن بست
5 تاریخ تلخ
6 دیوانه یی در من
7 گلاویز با خود
8 امشب، هرشب
9 از تو چه پنهان
10 عید تلخ

 » بیشتر بخوانید...
 ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت
 تبسم ریز لعلش گر نشان پرسد غبارم را
 چون نمایی آن رخ گلرنگ را
 ای دیده من جمال خود اندر جمال تو
 ز جانم نغمهء «الله هو» ریخت
 کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا
 مسلمانان مسلمانان مرا جانی است سودایی
 نهان شدند معانی ز یار بی معنی
 بزن دفی که مرا با شرار وصل کند
 ببردی دلم را بدادی به زاغان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کسی غبار تنش را درید، عاشق شد
به قدر سوختن آتش خرید، عاشق شد

کسی ز خانه ی کم پنجره به تنگ آمد
برفت تا به شقایق رسید، عاشق شد

کمر شکست کسی، تا کند زیارت سنگ
کسی صدای خدا را شنید، عاشق شد

کسی برید ز دنیا و سوگواری کرد
ولی دوباره درآغاز عید عاشق شد

کسی نخواست که بیعت کند به فاصله ها
چو از گلیم پدر پا کشید،عاشق شد

کسی که باور او بوی خون وخنجر داشت
شبی خدای دگر آفرید، عاشق شد

کسی که مویک نقاشی اش، ز شب می گفت
کشید آبی و سبز و سپید، عاشق شد

...

کسی فرار بپوشید و رفت در غربت
کس دگر به دیارش رسید،عاشق شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *