+ - x
 » از همین شاعر
1 من و اختیار
2 عید تلخ
3 تلخ و شیرین
4 پاندول ساعت
5 نا تسلیم
6 مرور یک گرداب
7 تاریخ تلخ
8 فرا انتظاری
9 در ازدحام درد
10 آنسوی اضطراب

 » بیشتر بخوانید...
 چراغ گل
 ز بامداد دلم می پرد به سودایی
 جهان در چشم زن دریاست دریا
 بی دل شده ام بهر دل تو
 این بار بمان كه شب درازی بكند
 ای بخاری را تو جان پنداشته
 گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند
 گویند مرا که دوزخی باشد مست
 آتشی نو در وجود اندرزدیم
 ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کسی غبار تنش را درید، عاشق شد
به قدر سوختن آتش خرید، عاشق شد

کسی ز خانه ی کم پنجره به تنگ آمد
برفت تا به شقایق رسید، عاشق شد

کمر شکست کسی، تا کند زیارت سنگ
کسی صدای خدا را شنید، عاشق شد

کسی برید ز دنیا و سوگواری کرد
ولی دوباره درآغاز عید عاشق شد

کسی نخواست که بیعت کند به فاصله ها
چو از گلیم پدر پا کشید،عاشق شد

کسی که باور او بوی خون وخنجر داشت
شبی خدای دگر آفرید، عاشق شد

کسی که مویک نقاشی اش، ز شب می گفت
کشید آبی و سبز و سپید، عاشق شد

...

کسی فرار بپوشید و رفت در غربت
کس دگر به دیارش رسید،عاشق شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *