+ - x
 » از همین شاعر
1 از شب تا فردا
2 من و زندگی
3 حالا و همیشه
4 در ازدحام درد
5 از باغ تا بن بست
6 نا تسلیم
7 فرار
8 دیوانه یی در من
9 عید تلخ
10 ناآشتی

 » بیشتر بخوانید...
 دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته
 چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود
 گر از شراب دوشین در سر خمار داری
 شبی که قصة فانوس و باد میگفتند
 بارش مهتاب
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
 رفتم تصدیع از جهان بردم
 ای تو برای آبرو آب حیات ریخته
 چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی
 عشق باطله

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کسی غبار تنش را درید، عاشق شد
به قدر سوختن آتش خرید، عاشق شد

کسی ز خانه ی کم پنجره به تنگ آمد
برفت تا به شقایق رسید، عاشق شد

کمر شکست کسی، تا کند زیارت سنگ
کسی صدای خدا را شنید، عاشق شد

کسی برید ز دنیا و سوگواری کرد
ولی دوباره درآغاز عید عاشق شد

کسی نخواست که بیعت کند به فاصله ها
چو از گلیم پدر پا کشید،عاشق شد

کسی که باور او بوی خون وخنجر داشت
شبی خدای دگر آفرید، عاشق شد

کسی که مویک نقاشی اش، ز شب می گفت
کشید آبی و سبز و سپید، عاشق شد

...

کسی فرار بپوشید و رفت در غربت
کس دگر به دیارش رسید،عاشق شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *