+ - x
 » از همین شاعر
1 تعبیر بی خوابی
2 قصه یی برای کودکم
3 حالا و همیشه
4 ناآشتی
5 آنسوی شعر
6 بین دو بیداری
7 در ازدحام درد
8 در میان دو تهی
9 اضطراب آیینه
10 از تو چه پنهان

 » بیشتر بخوانید...
 فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است او
 ای که به هنگام درد راحت جانی مرا
 دگربار این دلم آتش گرفتست
 شوق بی نیاز
 ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی
 بدرود
 با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیم
 طواف حاجیان دارم بگرد یار می گردم
 قلندر جره باز آسمانها
 اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با سکوتی در میان سایه ها گم می شوم
می گریزم از خودم، در کوچه، مردم می شوم

خلوتم چیزی شبیه ِ وحشت سردابه ها
یاد انگوری که زندانی ست در خُم، می شوم

گاه دستی می کشم بر اوج درد خویش، گاه
می خراشم خویشتن را، نیش گژدم می شوم

تا که می بینم که پشت پنجره خورشید نیست
ابر می بافم و صد دریا تلاطم می شوم

در شبان چله ی تنهایی ام، با یاد او
یک اجاقِ گرم، با یک شعله هیزم می شوم

تا چراغ خنده یی در خانه روشن می شود
با خود و آیینه ها غرق تفاهم می شوم

...

خواب می بینم که قابیل قبیله سقط شد
می شکوفم در خودم، یک دشت ̊ گندم می شوم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *