+ - x
 » از همین شاعر
1 در پله ها
2 چراغ اندیش
3 شکر خدا
4 از باغ تا بن بست
5 یک ناگهان
6 از تو چه پنهان
7 من و اختیار
8 پاندول ساعت
9 گلاویز با خود
10 در میان دو تهی

 » بیشتر بخوانید...
 یر آمدی، از قلب من چون آه بیرون می شوی
 دست الفت
 وقت سحر است خیز ای طرفه پسر
 تا چند زنی بر من ز انکار تو خار آخر
 کجا شد عهد و پیمانی که کردی دوش با بنده
 دگرباره چو مه کردیم خرمن
 ای جبرئیل از عشق تو اندر سما پا کوفته
 دلا در روزه مهمان خدایی
 یا قمرا لوعه للقمرین سکن
 سؤالی دارم ای خواجه خدایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با سکوتی در میان سایه ها گم می شوم
می گریزم از خودم، در کوچه، مردم می شوم

خلوتم چیزی شبیه ِ وحشت سردابه ها
یاد انگوری که زندانی ست در خُم، می شوم

گاه دستی می کشم بر اوج درد خویش، گاه
می خراشم خویشتن را، نیش گژدم می شوم

تا که می بینم که پشت پنجره خورشید نیست
ابر می بافم و صد دریا تلاطم می شوم

در شبان چله ی تنهایی ام، با یاد او
یک اجاقِ گرم، با یک شعله هیزم می شوم

تا چراغ خنده یی در خانه روشن می شود
با خود و آیینه ها غرق تفاهم می شوم

...

خواب می بینم که قابیل قبیله سقط شد
می شکوفم در خودم، یک دشت ̊ گندم می شوم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *