+ - x
 » از همین شاعر
1 من و اختیار
2 جهنم در جزیره
3 عید تلخ
4 جنگجوی پیر
5 از شب تا فردا
6 پاندول ساعت
7 نارسیده به سکوت
8 در میان دو تهی
9 امشب، هرشب
10 انسان نامریی

 » بیشتر بخوانید...
 پنجم
 صلح کل
 این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
 در شرابم چیز دیگر ریختی درریختی
 الا فی الغشق تشریفی و عیدی
 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
 مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
 چونک کمند تو دلم را کشید
 دلم تنگ است غوغا می کنم يار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا بیرون کن از من، خسته ام از این تنِ زخمی
از این زندان پوسیده، از این پیراهن زخمی

تن من کشتزار کهنه ی تقدیر تنهایی ست
چه می چینم به جز آتش، من از این خرمن زخمی؟

به دندان می کَنم زنجیر دردم را، رها گردم
قفس بسته به دور خنده ام این آهن زخمی

عبورِ لشکر ویرانگر درد است در جانم
به دوشم مانده، نعش خونی یک میهن زخمی

فقط دیوار می روید میان تشنه و دریا
به یک سو مرد تنها و دگر سو یک زن زخمی

سپاه شب رسید از ره، گلوی روز خونین شد
خدا را کس نشانم داد از یک روزن زخمی

به خود می خواندم هر دم، کسی زآنسوی ویرانی
من از خود می روم اما، چه تنها رفتن زخمی

خدای عشق! یاری کن، مرا تا اوج آزادی
که راهم را گرفته ترس، این اهریمن زخمی

...

برای "ما " شدن، محتاج دستان تو ام، ای دوست!
تو مرهم می شوی آیا، برای این من زخمی؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *