+ - x
 » از همین شاعر
1 کوچ
2 جهنم در جزیره
3 بی تویی
4 در ازدحام درد
5 خواب ناتکرار
6 حالا و همیشه
7 شب و هذیان و تنهایی
8 از شب تا فردا
9 بی دروغ
10 انسان نامریی

 » بیشتر بخوانید...
 چه نويسم که حال من چون است
 در پیشگاه هنر
 جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد
 ای مونس و غمگسار عاشق
 رازست محرمانه بمغز سخن برس
 در ستایش های شمس الدین نباشم مفتتن
 مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
 بیا تا قدر یک دیگر بدانیم
 فتادی از مقام کبریائی
 چهل و سوم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا بیرون کن از من، خسته ام از این تنِ زخمی
از این زندان پوسیده، از این پیراهن زخمی

تن من کشتزار کهنه ی تقدیر تنهایی ست
چه می چینم به جز آتش، من از این خرمن زخمی؟

به دندان می کَنم زنجیر دردم را، رها گردم
قفس بسته به دور خنده ام این آهن زخمی

عبورِ لشکر ویرانگر درد است در جانم
به دوشم مانده، نعش خونی یک میهن زخمی

فقط دیوار می روید میان تشنه و دریا
به یک سو مرد تنها و دگر سو یک زن زخمی

سپاه شب رسید از ره، گلوی روز خونین شد
خدا را کس نشانم داد از یک روزن زخمی

به خود می خواندم هر دم، کسی زآنسوی ویرانی
من از خود می روم اما، چه تنها رفتن زخمی

خدای عشق! یاری کن، مرا تا اوج آزادی
که راهم را گرفته ترس، این اهریمن زخمی

...

برای "ما " شدن، محتاج دستان تو ام، ای دوست!
تو مرهم می شوی آیا، برای این من زخمی؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *