+ - x
 » از همین شاعر
1 انسان نامریی
2 جهنم در جزیره
3 دیوانه یی در من
4 قصه یی برای کودکم
5 نارسیده به سکوت
6 یک اتفاق ساده
7 تعبیر بی خوابی
8 حالا و همیشه
9 تقلا در تهی
10 دگراندیش

 » بیشتر بخوانید...
 شکوه نا امیدی
 ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را
 صنما از آنچ خوردی بهل اندکی به ما ده
 فردای دیروزین
 گشته از فيض کدامين رو منور ماهتاب
 بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
 من مست می عشقم
 نتوان دل شاد را به غم فرسودن
 ای نور افلاک و زمین چشم و چراغ غیب بین
 مرا آن دلبر پنهان همی گوید به پنهانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو روشن می شوی در من، به شب بدرود می گویم
از آن ابری که می افتد به پای رود می گویم

به دوشم نعش خورشید خودم را می برم، با تو
دوباره از تولد، از طلوعِ زود می گویم

برایت قصه یی از انفجار درد در فرهاد
چسان با عشق از کوهی، گره بگشود، می گویم

هوای خلوتم مسموم باروت است، چون آتش
به خود می پیچم و پنهان درون دود می گویم :

از آن عاشق که دردی داشت، ویران می شد و هر شب
تمام کوچه ها را بی تو می پیمود، می گویم

رفیقم صخره ها و خشم دریا هاست، من با تو
از آن موجی که بشکست و نشد نابود، می گویم

...

ترا از ریزش کوهی، که با خود ماند در توفان
از آن مردی که در آیینه تنها بود، می گویم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *