+ - x
 » از همین شاعر
1 فریادی از کوچه
2 امشب، هرشب
3 پاندول ساعت
4 گلاویز با خود
5 فردایی
6 فرا انتظاری
7 جنگجوی پیر
8 بی تویی
9 از شب تا فردا
10 من و اختیار

 » بیشتر بخوانید...
 گر آمدنم بخود بدی نامدمی
 گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییی
 کار من اینست که کاریم نیست
 ز دست شاه خورد طعمه باز وقت شکارش
 ای قاصر از ادای صفاتت زبان ما
 مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی
 در خانه غم بودن از همت دون باشد
 بیا با ما مورز این کینه داری
 سرم را چُرت دربستی گرفته
 باز چه شد تو را دلا باز چه مکر اندری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو روشن می شوی در من، به شب بدرود می گویم
از آن ابری که می افتد به پای رود می گویم

به دوشم نعش خورشید خودم را می برم، با تو
دوباره از تولد، از طلوعِ زود می گویم

برایت قصه یی از انفجار درد در فرهاد
چسان با عشق از کوهی، گره بگشود، می گویم

هوای خلوتم مسموم باروت است، چون آتش
به خود می پیچم و پنهان درون دود می گویم :

از آن عاشق که دردی داشت، ویران می شد و هر شب
تمام کوچه ها را بی تو می پیمود، می گویم

رفیقم صخره ها و خشم دریا هاست، من با تو
از آن موجی که بشکست و نشد نابود، می گویم

...

ترا از ریزش کوهی، که با خود ماند در توفان
از آن مردی که در آیینه تنها بود، می گویم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *