+ - x
 » از همین شاعر
1 مرور یک گرداب
2 تعبیر بی خوابی
3 خودکاوی
4 آنسوی اضطراب
5 پگاه
6 فاصله، معنی دیگر شب
7 در تنور فاصله
8 انسان نامریی
9 بین دو بیداری
10 پاندول ساعت

 » بیشتر بخوانید...
 باز ساعت روی شش افتاد، پیهم زنگ زنگ
 عارف کسی بود که به شب ای خدا کند
 یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم
 بنمود وفا از این جا
 ز خاک من اگر گندم برآید
 هم دانه امید به خرمن ماند
 مسلم آمد یار مرا دل افروزی
 با من صنما دل یک دله کن
 آفتابی برآمد از اسرار
 هر که را ذوق دین پدید آید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو روشن می شوی در من، به شب بدرود می گویم
از آن ابری که می افتد به پای رود می گویم

به دوشم نعش خورشید خودم را می برم، با تو
دوباره از تولد، از طلوعِ زود می گویم

برایت قصه یی از انفجار درد در فرهاد
چسان با عشق از کوهی، گره بگشود، می گویم

هوای خلوتم مسموم باروت است، چون آتش
به خود می پیچم و پنهان درون دود می گویم :

از آن عاشق که دردی داشت، ویران می شد و هر شب
تمام کوچه ها را بی تو می پیمود، می گویم

رفیقم صخره ها و خشم دریا هاست، من با تو
از آن موجی که بشکست و نشد نابود، می گویم

...

ترا از ریزش کوهی، که با خود ماند در توفان
از آن مردی که در آیینه تنها بود، می گویم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *