+ - x
 » از همین شاعر
1 در پله ها
2 پگاه
3 چراغ اندیش
4 بی دروغ
5 آنسوی شعر
6 حالا و همیشه
7 قصه یی برای کودکم
8 ناآشتی
9 فاصله، معنی دیگر شب
10 دو بن بست

 » بیشتر بخوانید...
 مسافرازسفردلسرد می آید
 برجه که بهار زد صلایی
 چشمه ای خواهم که از وی جمله را افزایش است
 ویرانه های یاد تو را گریه می کنم
 هست امروز آنچ می باید بلی
 من طربم طرب منم زهره زند نوای من
 گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
 ای شده از جفای تو جانب چرخ دود من
 بر یکی بوسه حقستت که چنان می لرزی
 بیا مرا که غمت آب کرده یاری کن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

روزهای پُر آفتابم را، در شب بی حدود گم کردم
آتشم، تاج شعله ی خود را، بی تو در جنگ دود گم کردم

پیله ی خود تنیده ی دردم،عشقِ ابریشمی چو خوابی بود
آن کسی که به حجم دیوارم، پنجره می گشود، گم کردم

سرد و خاموش و خسته ام بی تو، بیچراغی شکسته است مرا
شاعری را که در سیاهی شب، روشنی می سرود، گم کردم

زندگی جنگ و صلح تکراری، و من آن جنگجوی قربانی
آنکه فریاد هر شکست مرا، از لبم می ربود، گم کردم

جستجویم از آفتاب تهی، از عبادت سرم بلند نشد
عشق در اوج آسمان ها بود، قبله را در سجود گم کردم

فاصله انتظار جانفرسای، چارسویم مسیر بن بستی
راه فردایی رسیدن را، چقدر بی تو زود گم کردم

...

خنده های تو روز های مرا، بیغروب آفتاب می بخشید
سه صد و شصت و پنج آیینه را، که شبیه تو بود، گم کردم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *