+ - x
 » از همین شاعر
1 دست های تو با همین سرخی روی دستان داغ من شاید
2 آسمان کوچه از مهتاب خالی می شود
3 یک غزل مانده به دیدار نهایی، لیلا
4 یاد ابر های گذشته بخیر
5 هولی روز های پاییز است، دامن باد ها پر از رنگ است

 » بیشتر بخوانید...
 فرست باده ی جان را به رسم دلداری
 در خرابات مغان نور خدا می بینم
 نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا
 یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و ترش
 باز درآمد طبیب از در ایوب خویش
 از جهت ره زدن راه درآرد مرا
 تماشا مرو نک تماشا تویی
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
 چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هولی* روز های پاییز است، دامن باد ها پر از رنگ است
برگ در ساز باد می رقصد مرگ آواز خوان آهنگ است

ابر های سیاه افتاده روی بال پرنده ها ...بروید
گور خود را به خاک دریابید آسمان بعد از این دلش تنگ است

آن نسیمی که زلف ناجو را شانه می کرد هیچ نشناسی
اسپ میراند آن چنان در باد که صدا نیز در پی اش لنگ است

برگ ها زیر کفش آدم ها قتل عام جوانه و جنگل
شهر مردان سبز درویشی سر دچار هزار نیرنگ است

سرنوشت پرنده معلوم است وقتی باران چنان شود وحشی
سر نماند به کس تو پنداری سقف آبی آسمان سنگ است

تا بگویی بهار دست ات را غرق گل های زرد می بینی
تا بخواند پرنده یخ بسته ...بازی زنده گی همین رنگ است

هولی: جشن با رنگ ها ...در فرهنگ هندو ها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *