+ - x
 » از همین شاعر
1 یاد ابر های گذشته بخیر
2 آسمان کوچه از مهتاب خالی می شود
3 یک غزل مانده به دیدار نهایی، لیلا
4 هولی روز های پاییز است، دامن باد ها پر از رنگ است
5 دست های تو با همین سرخی روی دستان داغ من شاید

 » بیشتر بخوانید...
 سر فرو کن به سحر کز سر بازار نظر
 شب و هذیان و تنهایی
 نشاید از تو چندین جور کردن
 ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند
 چو تخم اشک به کلفت سرشته اند مرا
 سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش
 تعبیر بی خوابی
 ای چشم و چراغ شهریاری
 نیست باک از برق آفت دل به آفت بسته را
 چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آسمان کوچه از مهتاب خالی می شود
مرد حیران مانده دیگر لاابالی می شود

پیش تنهایی خود سر می گذارد نا گزیر
تلخ می گرید صدایش یک حوالی می شود

مثل یک موسیچۀ زخمی که افتد از درخت
زنده گی بی هم قفس بشکسته بالی می شود

دختری که رنگ بازار دل یک مرد بود
رفته رفته زنده گی ی نقش قالی می شود

مرد در تاریکی شب خون خود را ریخته
ماهتاب حجله غرق (خانه خالی ) می شود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *