+ - x
 » از همین شاعر
1 من بی نهایتم
2 وگاهی زندگی پرواز را ماند
3 دست پلید غم
4 واژه های تلخ و سنگینم
5 مرگ زیباست
6 مرا در سینه فریادیست
7 باور و آرزو
8 شکوه نا امیدی
9 مرا بخوان
10 رفتی و ناله های دلم نا شنیده ماند

 » بیشتر بخوانید...
 ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم
 جسم و جان با خود نخواهم خانه خمار کو
 هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی
 تو جان و جهانی کریما مرا
 گیر لیورس
 گل گفت مرا نرمی از خار چه می جویی
 ای آسمان این چرخ من زان ماه رو آموختم
 شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان را
 مرا بدید و نپرسید آن نگار چرا
 اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بشنو تو برتری

یادم هنوز است
آن شب که فطرتم
دست اش کشیده بود
از دامن امید

یادم هنوز است
آن شب که شوخ کودک اندیشه ام دگر
چیزی بنام معرفت و آدم و خرد
بر خاطرش نداشت
یادم هنوز است
آن شام پر سکوت
کز روزنه ی کوچک دیوار خانه مان
یک جسم یک دسته
یک هاله ی ز نور
آمد کنار من

در بر گرفت فطرت بس بی قرار من
یادم هنوز است
شب بود و گاه خواب
آن هاله ی ز نور
بنشست و قفل از در افسانه باز کرد
راز و نیاز کرد

گفتا به فطرتم
بشنو که من سخن ز نیستان دور دست
آورده ام
از آنکه ترا آفرید و هست
بشنو حقیقت است
کز هرچه در زمین
کز هرچه در سما
جز از خودش
از من و هرچیز برتری
بشنو تو برتری
بشنو تو برتری

***
امشب که باز کودک اندیشه ام ز نو
بر تن نموده جامه فرسوده ی سکوت
در دشت های سرکش پندار و فطرتم
لشکر کشیده است
پرسش ز هر طرف

این بار گوش را، دامن گرفته اند
آنی که بشنوید
آنی که بر در همه گان برد این نوید
انسان هنوز است
انسان هنوز است
بشنو که بر ترید

با سرسپاه لشکر پرسش به نزد گوش
این بار چشم نیز
دست سخن گرفته و از آیه های درد
از روزگار آدم و از قتل دادران
تا ظلم ما به آنچه که نماند زنده جان
تصویر می کند
باور نمی کند!
هر آنچه دیده است
از" آن" که برتر است

این بار فوج لشکر پرسش ز هر طرف
فریاد می زنند
گوش بود یا فرشته ی از نور پاک او؟
خود بود یا که تو؟
آنکه دروغ گفت؟

آری
این بار فوج لشکر پرسش زهر طرف
فریاد می زنند
دیوار های سرکش اندیشه ی مرا
از بیخ می کنند
تا آن که پاسخی
ریزم به کامشان




دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *