+ - x
 » از همین شاعر
1 گلوی قلمم
2 لحظه های خموش
3 دوست دارم که فقط در برت ای مه باشم
4 بهار چیست؟
5 مادر
6 به خوابیدگان
7 وگاهی زندگی پرواز را ماند
8 زنده گی عشق من است
9 مرا در سینه فریادیست
10 گفت و گویم با شعر

 » بیشتر بخوانید...
 شعری که زندگیست
 دلی که غیب نمای است و جام جم دارد
 نیست در آخر زمان فریادرس
 ای از تو من برسته ای هم توام بخورده
 کو شراب کهنی تا برد از هوش مرا؟
 ز شام ما برون آور سحر را
 ای کار من از تو زر ای سیمبر مستان
 ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبود
 یک کوچه ی باران زده...
 دگر مگو که چه شد، چون شد و چه پیش آمد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

طرح یک خالق زن

دوش با دخترک زیبایی
هوشمندی، صنمی، لاله رخی، رعنایی
که به جوی تن او
بجز از خون خرد
خون آزادی و مهر
راه پیمای نبود،
سخنی داشتمی

گفتمش ای که کنون دخترک رعنایی
وتو فردا که به دل بردن خود یکتایی
و سرانجام ز هر چیز و همه زیبایی
به من از برگ گلستان امیدت سخن آغاز نما

اوکه در هر نفسش موج هزاران ارمان
او که در هر نگهش ناز هزاران گلشن
او که در کنج دلش بزم هزاران خورشید
اوکه در حنجره اش ساز هزاران نی زار
خانمان ساخته بود
سخن آغاز نمود

گفت در گلشن امیدم من
طرح یک عالم نو
طرح یک راه نوین
طرح یک خالق زن ریخته ام

تا توانم که من این چرخ خشن پرور را
مهر ورزیدن وعشق آموزم

که درین دیر کهن
سخن از عشق حرام است گفتن
آروز، کفر بود داشتنش
سر و آواز نمودن ناقص
من که یک عاشق زار
من که یک بحر ز ارمان و امید
من که پر جوش تر از صد نیزار
من ضعیفه
من سیاه سر
من که یک ناقص عقل!
کی توانم؟ سخن آغاز کنم؟
کی توانم، کی توانم................؟
سخن آغاز کنم؟




دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *