+ - x
 » از همین شاعر
1 مرا در سینه فریادیست
2 مادر
3 مرگ غم
4 در ماتم بیان در زایش زبان
5 یک واپسین درود
6 مادرم خسته و تنها و خموش
7 زنخدانش مکیدم تا به پستان
8 باور و آرزو
9 هم میهنم
10 وگاهی زندگی پرواز را ماند

 » بیشتر بخوانید...
 از تن چو برفت جان پاک من و تو
 لب تو شیره ی انگور و گُل تریاك است
 خوش سوی ما آ دمی ز آنچ که ما هم خوشیم
 عزم رفتن کردۀ چون عمر شیرین یاد دار
 بی برگی بستان بین کآمد دی دیوانه
 شعر قرن
 سمفونی تاریک
 رخ نفسی بر رخ این مست نه
 گلیم بافته دست پدرم
 ز رنگ روی شمس الدین گرم خود بو و رنگستی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زندگی


وگاهی زندگی پرواز را ماند
به اوج بیکران بیکرانی ها

و گاهی بیشتر از واژه ی هم نیست
- کوشیدن -
و یا چند واژه ی دیگر
بسان
عشق، آگاهی، امید و آرزو، شادی
و گاهی هم کسانی زندگی را درد می خوانند


و گاهی زندگانی جمله ی باشد
بسان
دست یازی تا بلندی ها، تا ژرفا
و یا هم تا بلندی های نا بالا و تا ژرفای نا ژرفا

و گاهی این معما را
معما دوست داران هیچ می خوانند
ولی این هیچ هم زیباست


دانشگاه آزاد
امستردم 26-10-2006
گاه: 23:00


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *