+ - x
 » از همین شاعر
1 شکوه نا امیدی
2 من از ساحل گریزانم
3 خلق
4 خنده فروش
5 دلت از آسمان برکن
6 مرا در سینه فریادیست
7 لحظه های خموش
8 گلوی قلمم
9 اگر مُردم
10 به دل گفتم فراموشت کند، از یاد دل رفتم

 » بیشتر بخوانید...
 پریشان هر دم ما از غمی چند
 در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
 پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات می رسد
 غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
 یکی که تازه مسلمان شد
 چشم تو ناز می کند، ناز جهان تُرا رسد
 چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
 دوبیتی
 نیم شب از عشق تا دانی چه می گوید خروس
 مهمان توام ای جان زنهار مخسب امشب

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

من از ساحل گریزانم

مپرسم!
ناخدا این کشتی پر بار و بی لنگر
به سوی، تا کدامین گوشه ی این بحر طوفان زاست
ره پیما؟

که در آغوش چشمانم
به جز آغاز پایانی نمی گنجد

که من هرگز به عزم ساحلی دل را نبخشیدم به این دریا
به این دریا طوفان زا

مرا آوای این امواج طوفان ها
مرا شوق شکستن در میان پنجه ی این آب، چون خیزش
مرا عشق نخ این آب معشوق است
نه ساحل

من از ساحل گریزانم
و از ساحل نشینان هم -


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *