+ - x
 » از همین شاعر
1 وگاهی زندگی پرواز را ماند
2 بیا زرتشت
3 من و من
4 خراسان
5 مرگ غم
6 عشق بشر
7 باور و آرزو
8 رفتی و ناله های دلم نا شنیده ماند
9 من از ساحل گریزانم
10 مرگ زیباست

 » بیشتر بخوانید...
 پایم از عشق تو در سنگ آمدست
 فصل کهنه عشق
 ای داده جان را لطف تو خوشتر ز مستی حالتی
 از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داری
 فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
 رویش خوش و مویش خوش وان طره جعدینش
 تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
 سارا! لباس های كثیفم نشُسته ماند
 پیشتر آ ای صنم شنگ من
 دوش می گفت جانم کی سپهر معظم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

من از ساحل گریزانم

مپرسم!
ناخدا این کشتی پر بار و بی لنگر
به سوی، تا کدامین گوشه ی این بحر طوفان زاست
ره پیما؟

که در آغوش چشمانم
به جز آغاز پایانی نمی گنجد

که من هرگز به عزم ساحلی دل را نبخشیدم به این دریا
به این دریا طوفان زا

مرا آوای این امواج طوفان ها
مرا شوق شکستن در میان پنجه ی این آب، چون خیزش
مرا عشق نخ این آب معشوق است
نه ساحل

من از ساحل گریزانم
و از ساحل نشینان هم -


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *