+ - x
 » از همین شاعر
1 بهار آمد چسان بینم به چشم کور دنیا را
2 پسری که بر سر او دوهزار سر شکسته
3 ای که کار مردمان پیش تو بند افتاده است
4 اگر حب وطن در دل نداری
5 باز بگلشن بیا آب رُخ گل بریز

 » بیشتر بخوانید...
 آه! من خسته ام از این همه شاعر بودن
 خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
 ای ملامت گر تو عاشق را سبک پنداشتی
 ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنی
 بانگ می زن ای منادی بر سر هر رسته ای
 ای جان لطیف و ای جهانم
 این شعر به پرنده شدن های ما ه گُل
 الا ای رو ترش کرده که تا نبود مرا مدخل
 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
 بیست و ششم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


پسری که بر سر او دوهزار سر شکسته
سرنان کنون سر او به هزارشکسته

پسریکه مادر او را بهزار ناز پرورد
شکم گرسنه او کمر پدر شکسته

تو که شیشه ضعیفی مکن از فلک شکایت
که به سنگ نا امیدی دل صد گهر شکسته

نه همین ز دست زاهد سرما شدست مجروح
خُم و جام و پیک و ساغر همه سربسرشکسته

تو برو به کوه و صحرا که منم اسیر خلوت
تو بناز بر جوانی که مرا کمر شکسته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *