+ - x
 » از همین شاعر
1 اگر حب وطن در دل نداری
2 پسری که بر سر او دوهزار سر شکسته
3 باز بگلشن بیا آب رُخ گل بریز
4 ای که کار مردمان پیش تو بند افتاده است
5 بهار آمد چسان بینم به چشم کور دنیا را

 » بیشتر بخوانید...
 صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
 بهر هلاک عاشقان جلوۀ يار دم بدم
 قلندر جره باز آسمانها
 مست خوابی و نرگست باز است
 ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای
 ستاره ها و آفتاب
 آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تن
 لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا
 ای تو نگار خانگی خانه درآ از این سفر
 می تلخی که تلخی ها بدو گردد همه شیرین

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


پسری که بر سر او دوهزار سر شکسته
سرنان کنون سر او به هزارشکسته

پسریکه مادر او را بهزار ناز پرورد
شکم گرسنه او کمر پدر شکسته

تو که شیشه ضعیفی مکن از فلک شکایت
که به سنگ نا امیدی دل صد گهر شکسته

نه همین ز دست زاهد سرما شدست مجروح
خُم و جام و پیک و ساغر همه سربسرشکسته

تو برو به کوه و صحرا که منم اسیر خلوت
تو بناز بر جوانی که مرا کمر شکسته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *