+ - x
 » از همین شاعر
1 بر سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من
2 بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟
3  شیرین هوس
4 برچید مهر دامن زربفت و خون گریست
5 دیگر این پنجره بگشای که من
6 عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
7  نشود فاش کسی
8 می خواهمت سرود بت بذله گوی من
9 دختر خورشید
10 ز چشمی که چون چشمه آرزو

 » بیشتر بخوانید...
 طفل یتیم
 برچید مهر دامن زربفت و خون گریست
 آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود
 یا ربا این لطف ها را از لبش پاینده دار
 حنجر و گوش و نگاه
 دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یاد
 هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
 ساقی جان فزای من بهر خدا ز کوثری
 جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست
 یک سخن در عشق دایم قابل یادآودریست:

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


ز چشمی که چون چشمه آرزو
پر آشوب و افسونگر و دل رباست
به سوی من اید نگاهی ز دور
نگاهی که با جان من آشناست
تو گویی که بر پشت برق نگاه
نشانیده امواج شوق و امید
که باز این دل مرده جانی گرفت
سرایمه گردید و در خون تپید
نگاهی سبک بال تر از نسیم
روان بخش و جان پرور و دل فروز
برآرد ز خکستر عشق من
شراری که گرم است و روشن هنوز
یکی نغمه جو شد هماغوش ناز
در آن پرفسون چشم راز آشیان
تو گویی نهفته ست در آن دو چشم
نواهای خاموش سرگشتگان
ز چشمی که نتوانم آن را شناخت
به سویم فرستاده اید نگاه
تو گویی که آن نغمه موسیقی ست
که خاموش مانده ست از دیرگاه
از آن دور این یار بیگانه کیست؟
که دزدیده در روی من بنگرد
چو مهتاب پاییز غمگین و سرد
که بر روی زرد چمن بنگرد
به سوی من اید نگاهی ز دور
ز چشمی که چون چشمه آرزوست
قدم می نهم پیش اندیشنک
خدایا چه می بینم؟ این چشم اوست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *