+ - x
 » از همین شاعر
1 می خواهمت سرود بت بذله گوی من
2 بر سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من
3  شیرین هوس
4  نشود فاش کسی
5 دختر خورشید
6 ز چشمی که چون چشمه آرزو
7 بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟
8 برچید مهر دامن زربفت و خون گریست
9 آن شب که بوی زلف تو با بوسه نسیم
10 دیگر این پنجره بگشای که من

 » بیشتر بخوانید...
 حیف کز افلاس نومیدی فواید مرد را
 بعد از هزار سال دلم را بلد نشد
 از بار درد سرو قدم بی نمود شد
 روزگاربی عشق!
 دلاراما چنین زیبا چرایی
 ای دوست عتاب را رها کن
 آن فر و شکوه کبریاییت چه شد؟
 مسلمان فقر و سلطانی بهم کرد
 خوشا شیراز و وضع بی مثالش
 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است

۴.۸
امتیاز: ۴.۸ | مجموع آراء: ۸


دیگر این پنجره بگشای که من
به ستوه آمدم از این شب تنگ
دیرگاهی ست که در خانه همسایه من خوانده خروس
وین شب تلخ عبوس
می فشارد به دلم پای درنگ
دیرگاهی ست که من در دل این شام سیاه
پشت این پنجره بیدار و خموش
مانده ام چشم به راه
همه چشم و همه گوش
مست آن بانگ دلاویز که می اید نرم
محو آن اختر شب تاب که می سوزد گرم
مات این پرده شبگیر که می بازد رنگ
آری این پنجره بگشای که صبح
می درخشد پس این پرده تار
می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس
وز رخ اینه ام می سترد زنگ فسوس
بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار
خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ


تا کنون ۲ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

کاوه:

عالیست




مهراب:

ز سر گذشت چمن دل بدرد می آید
ببند پنجره را باد سرد می آید




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *