+ - x
 » از همین شاعر
1 دوست دارم که فقط در برت ای مه باشم
2 من بی نهایتم
3 و بیاد من و تو
4 شام جدایی
5 شکوه نا امیدی
6 به خوابیدگان
7 من و یک گوشه تنهایی
8 زاد روز سحر
9 وگاهی زندگی پرواز را ماند
10 زنخدانش مکیدم تا به پستان

 » بیشتر بخوانید...
 شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا
 تو را در دلبری دستی تمامست
 ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده
 حکم نو کن که شاه دورانی
 همه چون ذره روزن ز غمت گشته هوایی
 در خانه دل ای جان آن کیست ایستاده
 ای دم به دم مصور جان از درون تن
 داغ عشقم ، نیست الفت با تن آسانی مرا
 در خون دلم رسید فتوی
 چه دیدم خواب شب کامروز مستم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

لحظه های خموش

ترا طلب دارم
که لحظه های خموش
مرا به سوی فنا
مرا به سوی زوال
مرا به سوی جنون و هراس می رانند

ترا طلب دارم
که این خموشی را
ز گرمی سخنت
ز غمزه های نگاه
ز عشوه های پیاپی
ز خنده های جنون آفرین لب هایت
به چنگ شور و نوا
به چنگ ولوله ها
به چنگ صحبت شوق و ترانه بسپارم

ترا طلب دارم
که من خمار می از جام لعل لب هایت
خمار عطر بناگوش
خمار سایه ی زلف
خمار پیچ و خمی های دشت آغوشت
خمار آنکه ندانی
خمار آن که ندانم
خمار هر دو یکم

ترا طلب دارم
ترا طلب دارم
که لحظه های خموش
مرا به سوی جنون و هراس می رانند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *