+ - x
 » از همین شاعر
1 آواره تر از باد
2 قلمم زاده نیزار غم است
3 اگر تو گرم و من سردم
4 روزی برای دیدنت
5 پیش از تو
6 لبخند در سکوت تو در بند می شود
7 چهار بیتی ها
8 اتحاد و اتفاق
9 وه چه شادم که تو یارم شده ای

 » بیشتر بخوانید...
 ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف
 تزویر
 تازه شد از او باغ و بر من
 خانه متروک
 مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی
 هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره
 من نمی گويم که تنها ساغر و پيمانه سوخت
 وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
 چیست با عشق آشنا بودن
 آن ماه همی تابد بر چرخ و زمین یا نی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

افغانم و بی خانه، آواره تر از بادم
بیچاره مرا راندند از خانه ی اجدادم

در شهر اجانب من آواره همی گردم
زنجیر به پا دارم و لافم که من آزادم

از رسم و رسوم خود، نامش بزبان دارم
دانم که من افغانم وز بهر همین شادم

فرصت چو بدست آرم لافم ز جوانمردی
چون وقت عمل گردد، گویم که نه من رادم

چون وقت سخن آید از عقل سخن گویم
لیکن چو بجوش آیم، بی عقلم و بدزادم

رحمت به کسانیکه میهن به فنا دادند
لعنت به من بزدل کو فرصتشان دادم

روزی که برانندم از خانه ی خود مردم
میهن چو ندارم من، آواره و بربادم

از خواب گران خود برخاستم، هم میهن!
از بهر خدا برخیز تا باز نیافتادم


15 جون 2006


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *