+ - x
 » از همین شاعر
1 سرنوشت باغ
2 پیام
3 باور
4 باز سردار دگر را کشتند
5 شب
6 خاطره ها
7 بدخشانم
8 فریاد
9 مباد
10 پارسی

 » بیشتر بخوانید...
 تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی نمی دانم
 نگارا لباس قشنگ تو خوش
 برخیزم و عزم باده ناب کنم
 نسیت الیوم من عشقی صلاتی
 مرا حلوا هوس کردست حلوا
 ناز و ادا و جلوۀ خوبان غنيمت است
 تقصیر عشق بود
 به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می
 آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایه ای
 یر آمدی، از قلب من چون آه بیرون می شوی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

هرکو مهار نفس نه آورد کاکه نیست
یعنی که تا رها نشود مرد کاکه نیست
پاکیزه است آیینه اش از غبار ظلم
بنشسته گر بدامنش این گرد کاکه نیست
او دشمن ستمگر و حکام ظالم است
بر نفع خویش خدمت شه کرد کاکه نیست
ظلمی اگر رسد به یتیمی و بی کسی
بنشسته و نظاره کند سرد کاکه نیست
گیرد ز پادشاه و نهد بر کف گدا
هرکو به زور نان کسان خورد کاکه نیست
جغدان بود معابر و شب زنده دار نیز
هر باژگیر و رهزن و شب گرد کاکه نیست
او یار عاجز است و ستمدیده و فقیر
هر قاتل و ستمگر و بی درد کاکه نیست
از جان خویش بگذرد از قول خویش نی
گر سر فدا نکرد در این نرد کاکه نیست
استاده همچو شیر به میدان سرخ رزم
ترسو و بیکفایت و رخ زرد کاکه نیست
گر بر حریف تیغ زد از پشت مرد نیست
چون ملجم و شغاد عمل کرد کاکه نیست
پاس نمک بداند و آیین کاکه گی
هر ناسپاس و خایین و نامرد کاکه نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *