+ - x
 » از همین شاعر
1 باور
2 زمستان
3 پیام
4 خاطره ها
5 باز سردار دگر را کشتند
6 بدخشانم
7 شب
8 اژدها
9 کارخانه ی ستم
10  کاکه کیست

 » بیشتر بخوانید...
 شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
 دلا منه قدم اصلا به نردبان مجاز
 آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
 هر کی بمیرد شود دشمن او دوستکام
 می وزد باد
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 زان شاهد شکرلب زان ساقی خوش مذهب
 تا چند خرقه بر درم از بیم و از امید
 به حیرت آینه پرداختند روی تو را
 مرا بگاه ده ای ساقی کریم عقار

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

هرکو مهار نفس نه آورد کاکه نیست
یعنی که تا رها نشود مرد کاکه نیست
پاکیزه است آیینه اش از غبار ظلم
بنشسته گر بدامنش این گرد کاکه نیست
او دشمن ستمگر و حکام ظالم است
بر نفع خویش خدمت شه کرد کاکه نیست
ظلمی اگر رسد به یتیمی و بی کسی
بنشسته و نظاره کند سرد کاکه نیست
گیرد ز پادشاه و نهد بر کف گدا
هرکو به زور نان کسان خورد کاکه نیست
جغدان بود معابر و شب زنده دار نیز
هر باژگیر و رهزن و شب گرد کاکه نیست
او یار عاجز است و ستمدیده و فقیر
هر قاتل و ستمگر و بی درد کاکه نیست
از جان خویش بگذرد از قول خویش نی
گر سر فدا نکرد در این نرد کاکه نیست
استاده همچو شیر به میدان سرخ رزم
ترسو و بیکفایت و رخ زرد کاکه نیست
گر بر حریف تیغ زد از پشت مرد نیست
چون ملجم و شغاد عمل کرد کاکه نیست
پاس نمک بداند و آیین کاکه گی
هر ناسپاس و خایین و نامرد کاکه نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *