+ - x
 » از همین شاعر
1 اینجا چگونه وسوسه ها عام می شوند
2 گیر لیورس
3 رنگ انگشتان
4 خم نیرنگ
5 سونامی فریاد
6 جنگ تریاک
7 ریشۀ تشویش
8 چهاربیتی ها (بخش پنجم)
9 صندوق رأی
10 میزبانی مهمان

 » بیشتر بخوانید...
 تا بوی گل به رنگ ندوزد لباس ما
 مست شبرو
 گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
 دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی
 خداوندا مده آن یار را غم
 این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمل
 خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
 عجب العجایب توی در کیایی
 چنین می زن دو دستک تا سحرگاه
 طفل نوگويای عشقم هر چه گويم باک نيست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


آمد به زیر سایه ی تنهای ام نشست
پیمانه ی سكوت مرا بی صدا شكست
پایی نهاد بر سر شور نگاه من
بند سه تار زمزمه ها راز هم گسست
بر من دو پلك غمزه تعارف نمود و گفت
ای كوچه گی مزاحم مردم شدن بدست
بیخود شدم فتادم و چشمی بهم زدم
دیدم چه شاعرانه به پهلوی من نشست
دست مرا گرفت وز جایم بلند كرد
این وقت شب كجا كه هوا سردسرد است؟
گفتا تو كیستی بكجا میروی بگو؟
گفتم بسوی جاده ناز تو مست مست
زد زیر خنده و گفتا كه ای بچشم
رفتیم و هر چه بود بخانه خدا وهست
او بود و من و خانه پر از خلوت نگاه
در را به روی هر چه بجز من گرفت و بست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *