+ - x
 » از همین شاعر
1 ز شهر فجر پیام آوری ظهور نکرد
2 دلم به سوی شما شادمانه مینگرد
3 شبی که قصة فانوس و باد میگفتند
4 مباد بشکند ای رود ها غرور شما
5 مباد بشکند ای رودها غرور شما
6 چرا به سوی فلقها دری گشوده نشد
7 دگر نه چشم به راه بهار آینه ام
8 بیا نشیمن شهباز را به گریه نشینیم
9 ای انگبین فروش دروغین ترا سزاست
10 دل از امید، خم از می، لب از ترانه تهیست

 » بیشتر بخوانید...
 امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد
 من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
 چو عشقش برآرد سر از بی قراری
 ای خوش آن وقتی که رخسارت گل بيخار بود
 بتاب ای ماه بر یارم بگو یارا اغا پوسی
 ای بکرده رخت عشاقان گرو
 بنوش باده ز دست نگار من که حلالست
 میلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد
 بیا تا عاشقی از سر بگیریم
 تشنه بر لب جو بین که چه در خواب شدست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


دل از امید، خم از می، لب از ترانه تهیست
امید تازه به سویم میا که خانه تهیست

شبی ز روزن رؤیا مگر توان دیدن
که این حصار ز غوغای تازیانه تهیست

اگر درخت کهن مرد، زنده بادش یاد
هزار حیف که این باغ از جوانه تهیست

تو در شبانه ترین روزها ندانستی
که جام زیستن از بادة بهانه تهیست

خروش العطش از رودخانه ها برخاست
ستیغ و صخره ز فریاد عاصیانه تهیست

زبان خشم و غرور از که میتوان آموخت
که ((خوان هفتم تاریخ)) جاودانه تهیست

به سوگوارای سالار خاک و نیلو فر
غزل ز واژة زرّین عاشقانه تهیست

مگر عقاب دگر باره بر نمیگردد
که کوهسار غمین است و آشیانه تهیست



دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *