+ - x
 » از همین شاعر
1 ز شهر فجر پیام آوری ظهور نکرد
2 دل از امید، خم از می، لب از ترانه تهیست
3 دل از امید، خم از می، لب از ترانه تهیست
4 های فقر آلوده گان آن گنج باد آورد کو؟
5 دگر نه چشم به راه بهار آینه ام
6 بیا نشیمن شهباز را به گریه نشینیم
7 دانه های انار
8 مگو بسیج شبیخونیان به کام شب است
9 آن که شمشیر ستم بر سر ما آخته است
10 دلم به سوی شما شادمانه مینگرد

 » بیشتر بخوانید...
 چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
 عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست
 به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش
 نیم ز کار تو فارغ همیشه در کارم
 چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می رود
 چون بزند گردنم سجده کند گردنش
 ای خونبهای نافه چین خاک راه تو
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 سپاس و شکر خدا را که بندها بگشاد
 رهید جان دوم از خودی و از هستی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


چها که بر سر این تکدرخت پیر گذشت
ولیک جنگل انبوه را ز یاد نبرد

به فتحنامة خورشید کاغذین خندید
چراغ گوشة اندوه را ز یاد نبرد

نشست عمری در استوای برگ و تگرک
شکیب صخرة نستوه را ز یاد نبرد

به استواری آن سنگ آفرین بادا
که آبگینه شد و کوه را ز یاد نبرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *