+ - x
 » از همین شاعر
1 چرا به سوی فلقها دری گشوده نشد
2 یک چند درین بادیه بودیم و گذشتیم
3 مباد بشکند ای رود ها غرور شما
4 شبی که قصة فانوس و باد میگفتند
5 های مردم، کاش امشب مست می بودم
6 ای انگبین فروش دروغین ترا سزاست
7 جهنم است، جهنم نه نیمروزانست
8 مباد بشکند ای رودها غرور شما
9 تموز ما چه غریبانه و چه سرد گذشت
10 آن که شمشیر ستم بر سر ما آخته است

 » بیشتر بخوانید...
 طفل یتیم
 برچید مهر دامن زربفت و خون گریست
 آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود
 یا ربا این لطف ها را از لبش پاینده دار
 حنجر و گوش و نگاه
 دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یاد
 هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
 ساقی جان فزای من بهر خدا ز کوثری
 جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست
 یک سخن در عشق دایم قابل یادآودریست:

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱


ای انگبین فروش دروغین ترا سزاست
این جام شوکران که به لب میکنیم ما

ای فصل سرخ ساعقه خاکسترت کجاست؟
یاد از تبار و نسل و نسب میکنم ما

ای همنفس زبان نگه دلنشین تراست
کز هر نفس چو آینه تب میکنیم ما

یک قطره زنده گانی و صد جویبار رنج
این کار یاوه از چه سبب میکنیم ما

بر دوش، نعش زخمی خورشید شامگاه
دیگر سفر به وادی شب میکنیم ما




دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *