+ - x
 » از همین شاعر
1 عابر، پتو بپوش زمستان هنوز هست
2 مسافرازسفردلسرد می آید
3 بانو، حکایت خود موبه مو نکرد
4 شاعر به مرگ عاطفه ماتم گرفته است
5 تا پیچک خیال تو از ناز قد کشید

 » بیشتر بخوانید...
 تب و تابی که باشد جاودانه
 شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
 زهی خجسته زمانی که یار بازآید
 بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
 خوابم ببسته ای بگشا ای قمر نقاب
 مه
 من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم
 ما عاشق و بی دل و فقیریم
 می آیمت ولی چه كنم راه، نیستی
 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

می آید

مسافرازسفردلسرد می آید
فقط با کوله بار درد می آید

همان رهرو که با احساس دلتنگش
مسیر جاده راگم کرد، می آید

همان عاشق که در فصل تکیدن ها
پیام عشق را آورد، می آید

نمی دانم به گوشم از کدامین سو
صدای گریه ی یک مرد می آبد

درخت و شاخه پژمرده، نمی فهمم
کسی که باغ را پرورد، می آید؟

ولی درباور یک شب پره جاریست
که شب رفته، ولی شبگرد می آید



برگرفته از تارنمای خراسان زمین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *