+ - x
 » از همین شاعر
1 شرمید، خنده کرد، سپس گفت: «کودکی؟
2 از سرماگک‎های سرخ
3 آتشک! آخر دمیدی، ابر تا باران شدی
4 تاقین
5 خربزه خربزه ره دید، رنگ می گیره
6 چشم ِ ترا بر روی نعش ام تر نمی خواهم
7 چقدر تو بلند و من پستم
8 خواهی گپِ دلم شنوی؟ ناشنیدنی...
9 باید برون بیارم قلبِ فسرده‎ام را
10 چشم ترا بر روی نعشم تر نمی خواهم

 » بیشتر بخوانید...
 پيکی که رساند بمن از وی خبر اينک
 سفر بخير برو
 نیک بدست آنکه او شد تلف نیک و بد
 نیم شب از عشق تا دانی چه می گوید خروس
 ای که تو عشاق را همچو شکر می کشی
 ای كاش كه خدا دمِ در می گذاشت ام!
 قصیده ی نور
 شعار خسته گی
 پایم از عشق تو در سنگ آمدست
 سماع صوفیان می درنگیرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

او به اندازه ی چشمانِ خودش آهو نیست
او همانی ست که همواره خودش، از او نیست
او همانی که تنش شیر ترین دریاچه ست
قدرِ جریانِ تنش، موجِ تنش آمو نیست
پیچ پیچان به سرِ شانه ی او می ریزد
شام های که به جز شیر و عسل مملو نیست
باعثِ لذت و دیوانه گی یک مرد است
خم شده، دشت سیاهی که برایش مو نیست
شایدش بخت نوشته ست سیه سر باشد
شایدش بخت نوشته ست که او، بانو نیست

24/3/1388


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *