+ - x
 » از همین شاعر
1 صندوق رأی
2 جنگ تریاک
3 رنگ انگشتان
4 جبر انتخابی
5 کور خواندی
6 سرنوشت رأی
7 تلخکها
8 میزبانی مهمان
9 ریشۀ تشویش
10 خم نیرنگ

 » بیشتر بخوانید...
 بیا با تو مرا کارست امروز
 طفیل هستی عشقند آدمی و پری
 روزم به عیادت شب آمد
 اگر با تو نبودم
 گر به خوبی می بلافد لا نسلم لا نسلم
 علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش
 دل بسته ام به شعر چسان در برش کنم؟
 اين گنج پر از در که خدايی شده نامش
 کوکنار
 ترازوی طلایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رهزنیهای رنگارنگ


فرورفتن به لاک خویش ننگ است
که اینجا رهزنیها رنگ رنگ است
مبادا بر سرِ دل چیره سازیم
صدایی را که با مردم به جنگ است


طبل ابطال

گرفتم پی مَه و سالِ شمارا
نشانی کرده ام فالِ شمارا
دَمِ فریاد مردم میزند هی
دمادم طبل ابطالِ شمارا


اِکس- وای

پیاپی با نگاهم در ستیزم
که رأیم را به صندوق که ریزم
مبادا اِکس ما را وای خوانند
همان وایی که از او می گریزم


آتش نگاهان

درینجا راستی سنگر نگیرد
حسابِ همصدایی سر نگیرد
ازین آتش نگاهان در شگفتم
که شهرِ ما چگونه دَر نگیرد



خط دل

به هر جا خط دل را بر مخوانید
کهن بیگانه را یاور مخوانید
میان محفلِ اینان همان به
که یاسین را به گوشِ کر مخوانید


تبار نیرنگ

نژادی از تبار رنگ داریم
از آنرو با همه نیرنگ داریم
دل هر شیشه میلرزد مگر ما
میان سینه بار سنگ داریم



سر چارسو

چه می پرسی ز بنیادم برادر
من از اهل دل آبادم برادر
سرِ چارسوی دلها می زنم جار
که من جریان فریادم برادر


آسمانِ لهجه ها

صداها برگ و ساز ناز دارند
صداها خواهشِ پرواز دارند
سری بر آسمانِ لهجه ها زَن
صداها آسمانها راز دارند



تختِ مستی

رگِ غیرت اگر برخیزد این بار
زدستِ او نه در ماند نه دیوار
به زیر آرد تو رااز تختِ مستی
بود دیوانه در کارِ خود هشیار


فریکانس بلند

تماشا نقشبند همدلی را
گُلِ نازِ پرندِ همدلی را
ز تار و پود جان خویش دریاب
فریکانس بلند همدلی را


برقِ چشم

صدای فکرِ شهری پَر گرفته
به اوجِ آسمان سنگر گرفته
به رنگ چهرهِ ناباوران بین
که برقِ چشم شانرا برگرفته


نورالله وثوق
17/5/1388


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *