+ - x
 » از همین شاعر
1 فصل کهنه عشق
2 روزگاربی عشق!
3 کوکنار
4 شعار خسته گی
5 عشق باطله

 » بیشتر بخوانید...
 بویی ز گردون می رسد با پرسش و دلداریی
 یا منیر البدر قد اوضحت بالبلبال بال
 زهی حلاوت پنهان در این خلای شکم
 گل سرخ دیدم شدم زعفرانی
 رنگ حنا بدست تو ای نوجوان خوشست
 بازی
 من که حیران ز ملاقات توام
 نیمیت ز زهر آمد نیمی دگر از شکر
 نماز شام چو خورشید در غروب آید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه روزگار بی عشقیست، بی آرزو
لبخند هایت را به کجا خاک میکنی
و اشکهایت را
مرده گان زمین
براین عصر زمخت گریه می کنند
در این شب بوکرده، در این شب زخم شده
به دنبال کرم شب تاب، آرزو را کفن میکنم
وزخم ها و مرحم
ای شب ببین که دستانم تاریکی را نوازش میکند
و سرت بروی شانهء خسته ام مینالد
گریه نکن عشق مرده را
به دلواپسی تلخ نمی ارزد
و زبان خشکم
شخم میزند واژه های کهنه را
فردا سراغ عشق موی سفید پیرزنان
و جنازهء فرزندان که سینه هایچروک میساوند
فردا سراغ عشق
پاشنه های خون آلود
و مجنون های قلابی که از عشق میرویند
فردا، شاید از جنین مادری ناله اش را میشنوم
و فردا، عشق بازیچهء کودکانم را میشکند
شاید عشق در باغچه مان یتیم دیگر
واگر مرحم چشمانت را بر زخم های باغچه بگذاری
شاید عشق سبز شود
و چشمان تورا
گرم یک پنجره دیدن سازد!


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *