+ - x
 » از همین شاعر
1 چهار بیتی ها بخش دوم
2 میزبانی مهمان
3 خم نیرنگ
4 تلاش کرگسان
5 ای بلا جویان کوی انتظار
6 مداری
7 گفتی که باز، بسته ی زنجیر می شویم
8 مار کر
9 گیر لیورس
10 شهر بی دروازه

 » بیشتر بخوانید...
 زلف او برده قرار خاطر از من یادگاری
 کرامات دموکراتیک یک شیخ
 ای درآورده جهانی را ز پای
 ز زخم دف کفم بدرید ای جان
 اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی
 ای دریغا در این خانه دمی بگشودی
 کریما تو گلی یا جمله قندی
 در باغ
 آنها که کهن شدند و اینها که نوند
 هر روز بامداد سلام علیکما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رأی خلاف

برای فتح سنگربُوق بردند
دروغی را سرِچارسوق بردند
خلافِ رأی سر انگشت شهری
هرآنچه بود از صندوق بردند


تزریق تب

جوازی دادهء تزریق تب را
دریغا زنده کردی فکر شب را
بر آوردی سر از صندوق آتش
بگو از ما رئیسِ منتخب را


دور تکصدایی

خموشی در گلوی خامه جایی است
ازین زندان مرا فکرِ رهایی است
شنیدم از زبانِ بستۀِ دل
که اینجا دور دورِ تکصدایی است


چنگ دندان

دل خود را به طوفان می سپارم
تصور کن چه آسان می سپارم
بگیرم تا که دادم را ز بیداد
جگر در چنگِ دندان می سپارم


بُردِ جنایت

اگرچه آنچه می گویم نهانیست
خیانت را نشانی بی نشانیست
پی پیروزی بُردِ جنایت
نهاد گرگهارا همزبانیست


منشور جهانی

به راهِ ما که منشورِ جهانیست
سخن از رهزنیهای فلانیست
برای کوری رأی جماعت
چه تجویزی به از قطره چکانیست


کور خواندی

چسان مغلوب را منصور خواندی
چه ُجوری جمله را ناجور خواندی
دوچشم شهر دل بینای بیناست
قسم بر روشنایی کور خواندی


عروسکها

چه پنهان و چه پیدا جلوه کردند
به کوری دل ما جلوه کردند
به رغمِ آرزوی هر چه مردم
عروسکها چه زیبا جلوه کردند


تبارِِ بندوبست

نه میدانم که اینان از چه دستند
گهی هشیار و گاهی مستِ مستند
پیاله بر لب و عمامه بر سر
به هر سر ازتبارِِ بندوبستند


اُرگان گرگان

مپنداری که همدستانِ گرگند
گله بانانِ مُلکِ ما بزرگند
که می گوید که دراُرگانِ گرگان؟
بهین آرکسترانِِ هرچه اُرگند


برج کین

کسی قصری ز جهل آباد کرده
به گردش برجِ کین ایجاد کرده
چنان بازارِ مهر اینجا خراب است
که این دل روی دستم باد کرده


نورالله وثوق
۱۳۸۸/۶/۱۵


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *