+ - x
 » از همین شاعر
1 سوم عقرب
2 از سالهای توت و ابریشم
3 به پیشگاه مولانا
4 استاده بود پیکر بودای بامیان
5 در فاصله ها
6 آدمک
7 سرنوشت
8 پرنده
9 باغ
10 باران

 » بیشتر بخوانید...
 آن فر و شکوه کبریاییت چه شد؟
 به ما ای لاله خود را وانمودی
 پری دریایی
 ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر
 عاشقم از عاشقان نگریختم
 ترا من انتظارم
 آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی
 به روز مرگ، چو تابوت من روان باشد
 خدا را کم نشین با خرقه پوشان
 معجزه نیست جان من! شعبده بازی میکند

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

سالها بود که شیر
زن و فرزند خوده
کتی یک پای چلاق
کتی یک بیل و کلنگ،
نان میداد

***

سوبکی وخت که ابرای سفید
به سر خانۀ او میآمد
سوبکی وخت که نیش افتو
از سر کوه نمایان میشد
غم هر روزۀ او گل میکد
به غم یافتن نان میشد

***

سنگ شکن بود
او به همرای شریف سنگ کش
همه روزای دراز
لنگ لنگک میرفت
از همو پیچ و خم راه که راه دگراس
سون سنگای کلان
کت یک بیل و جبل
کت یک یکدانۀ نانی که زنش
بین دسمال ِ گل ِ سیبِ سرش میبستشِ

***

چشمش امروز تر اس
غمش امروز به رنگِ دگر اس
وختی از خانه بر آمد
نه کسی نانش داد
نه کسی گفت: فلانی!
شو که شد دیر نیایی که تنا میمانیم!
پیش چشمش زن دلخواهش مرد

***

نیمۀ روز پس از سنگ کنی
خسته شد. شیشت
او به مانند دگه کم بغلا
سون بد بختی و بیچاره گیش
چرت بردیش:
ای عجب ملک خراب!
اینجه هر سو که ببینی درد اس
اینجه هر سو که ببینی مرگ اس
تابکی بدبختی
تابکی صبر!

مه که سالای دراز سنگ تامیر بزرگا ره به اِی پای ِ چلاق
کندم و کندم و کندم آخر
هی چه شد؟
هیچ!
یک شو ام طفلم و بیچاره زنم
به شکم سیر نشد
دست پر اوله ده اینجه خوار اس
همه از دیدن ما بیزار اس
اف که نادان بودم
حالی میدانم که
بخت ما کم بغلا یک رنگ اس
روی اونای دگه
همه از زردی رخسارۀ ما گلرنگ اس
خون ما میره به یک جوی و از اونا یک جوی
راست میگفت شریف:
بین خانا و فقیرا جنگ اس

***

قامت شیر
از سر کوه بلن گشت
او به خورشید که مغرور و بزرگ
سون او میخندید
خیره شد!
خشم در چهرۀ او میجوشید
به صدا گفت:
شریف!
کوهها گفت:
شریف . . . شریف .. .. شریف
و از آن سوی صدایی برخاست:
شیر!
کوهها گفت که:
شیر... شیر....شیر!


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *