+ - x
 » از همین شاعر
1 آمویه
2 آدمک
3 سوم عقرب
4 باران
5 پرنده
6 دلتنگی
7 سرنوشت
8 سرود ملی
9 از سالهای توت و ابریشم
10 در فاصله ها

 » بیشتر بخوانید...
 گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
 بیا از من بگیر آن دیر ساله
 صد بار مردم ای جان وین را بیازمودم
 گر از او خواهی خبر می باش از جان بيخبر
 آسمان آبی
 رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی
 پاییز
 در نیمه شب تعطیلی ام
 بی پرده ميزند بصد آهنگ ساز را
 فلك! در قصد آزارم چرایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بهار آمده بود
چکاوک از سر پلوان سبز ده پرید
و دید،
زمانه شاد ترین هدیه های رنگین را
کبود و سرخ و سپید
به رهگذار جلیل بهار گسترده
و چشم سبز بهار
تلاش رویش گلناک خاک را می دید
که از سلالهء گلزارهای تازه نمود
هزار هودج پربار
هزار لالهء سرخ
به گل فشانی دامان دشتها رفتند

***

شکسته بال ترین مرغ
غمین شد و خواند:
چو آمدی ز ره دور ای تمامت سبز!
نمیتوان به رهت گل هزار گونه نچید
ولی افسوس
درون خانهء من شاخه ها ز گل خالیست
درون خانهء من ماتم جدایی هاست
درون خانهء من سر بکش بیا و ببین
که تارهای غم پار تا کجا جاریست!

**

در آن بلندی گلبوی آفتابی رنگ
پرنده ها به تماشای باغ می رفتند
و من؟
دلم چو لاله به داغ سیاه خویش گریست
پرنده وار سرودم
تو ای لطافت سبز!
چو دل شکسته ترینم
چو پر شکسته ترین مرغ
به تلخواره بهاری که هست
دلتنگم!


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *