+ - x
 » از همین شاعر
1 شعار خسته گی
2 کوکنار
3 روزگاربی عشق!
4 عشق باطله
5 فصل کهنه عشق

 » بیشتر بخوانید...
 ای طایران قدس را عشقت فزوده بالها
 عیش هاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقان
 ز هر چیزی ملول است آن فضولی
 روزم به هجر تو بصفت چون شب آمده است
 تو هم مثل من از خود در حجابی
 در غیب پر این سو مپر ای طایر چالاک من
 هله ای پری شب رو که ز خلق ناپدیدی
 از رويت ای نکورو اين آبرو نريزد
 میرود آب رخ از باده ی گلرنگ مرا
 هر ذره که بر بالا می نوشد و پا کوبد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

درگونه های سرخ کودکان این شهر
خون خشک مرگ جاریست
سفرم کهنه شده

و سر گردنه ها دودآلود
آسمان بغض گرفت اینجا
تا زاغان سیاه جشن گیرند
پشت دیوارها
فریاد میزنند
نجات مان دهید، نجات مان دهید
و درمزرعهء پایان
دهقانان گندم را میکشند!
و زمین از خشم زهرآگین میخندد برما
و من فقد واژه هایم را برایش قرض داده ام
دعاخواندم
برهنه بود
دست التجا ام


دامن خورشید تابان را
و درپشت دعا ام
سرد می خندید
لبخندی
و طرح قامتم

پاییز در برداشت
و دیواری که از خون بود
جسمم را
به بن بست دلم

ترا از عشق راهی داد
دعا خواندم!
برهنه بود افکارم
و در پشت پردهء چشمانم
اسارت را اشکی بود




دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *