+ - x
 » از همین شاعر
1 شعار خسته گی
2 فصل کهنه عشق
3 کوکنار
4 روزگاربی عشق!
5 عشق باطله

 » بیشتر بخوانید...
 آن­روز به ­من دیدی و خالی شده بودم
 ساقیا آمدن عید مبارک بادت
 گلهای اطلسی
 هر چه دلبر کرد ناخوش چون بود
 ای آینه فقیری جانی و چیز دیگر
 نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
 ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا
 نالدم پای که چند از پی یارم بدوانی
 سخت موهوم است نقش پردهٔ اظهار ما
 برهمن گفت برخیز از در غیر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

درگونه های سرخ کودکان این شهر
خون خشک مرگ جاریست
سفرم کهنه شده

و سر گردنه ها دودآلود
آسمان بغض گرفت اینجا
تا زاغان سیاه جشن گیرند
پشت دیوارها
فریاد میزنند
نجات مان دهید، نجات مان دهید
و درمزرعهء پایان
دهقانان گندم را میکشند!
و زمین از خشم زهرآگین میخندد برما
و من فقد واژه هایم را برایش قرض داده ام
دعاخواندم
برهنه بود
دست التجا ام


دامن خورشید تابان را
و درپشت دعا ام
سرد می خندید
لبخندی
و طرح قامتم

پاییز در برداشت
و دیواری که از خون بود
جسمم را
به بن بست دلم

ترا از عشق راهی داد
دعا خواندم!
برهنه بود افکارم
و در پشت پردهء چشمانم
اسارت را اشکی بود




دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *