+ - x
 » از همین شاعر
1 سنگ شکن
2 خراسان
3 باغ
4 نوروز
5 ستاره ها و آفتاب
6 به پیشگاه مولانا
7 در فاصله ها
8 از آن جام که شکست...
9 دلتنگی
10 پرنده

 » بیشتر بخوانید...
 به باغم لاله شانم، خون بروید
 رندان همه جمعند در این دیر مغانه
 آخر مراعاتی بکن مر بی دلان را ساعتی
 ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده
 خیال روی تو در هر طریق همره ماست
 افزود آتش من آب را خبر ببرید
 چند گویی که چه چاره ست و مرا درمان چیست
 یا ملک المغرب والمشرق
 در دایره ای که آمد و رفتن ماست
 دوش چه خورده ای بگو ای بت همچو شکرم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خراسان (۱)
خراسان مگر باز یاری ندارد
که می بینمش غمگساری ندارد

دیاری که سد گونه بودش شکوهی
کنون نوبهارش بهاری ندارد

به فرهنگ و دانش ستودندش بسیار
نگفتند کو افتخاری ندارد

به تاراج بردند دار و ندارش
از آن است دار و نداری ندارد

به هر سو که بینی یکی دیو بر پای
سپهر کژی آب و پاری ندارد

اگر رستمی داشت مازندرانش (٢)
به هامونش اکنون سواری ندارد

میاشوب بر من اگر گفته بودم
خدا با سرشت تو کاری ندارد

بیارای خود را بدانسان که خواهی
چو باغ دلت برگ و باری ندارد

به زاغان سپردند میراث بلبل
که از ناله بلبل قراری ندارد

خموشند بلخ و بخارا و کابل
که این مولیان جویباری ندارد

به دار است خوبان درین خاک لیکن
به داری سر نابکاری ندارد

درنگیست دیرینه، یا پای تاریخ
ازین کوچه گویی گذاری ندارد

چه تنها، چه وامانده در هفتخوانش
که رویین تن اسفندیاری ندارد

سوفیه، آذر ماه - ١۳٨٨


(۱) – ناصر خسرو روزی دردمندانه از خودش پرسیده بود:
که پرسد زین غریب خوار محزون
خراسان را که بی من حال تو چون؟

(٢) – مازندران – نام دیگر بدخشان است . چنانکه ناصر خسرو میگوید:
بر گیر دل ز بلخ و بنه تن ز بهر دین
چون من غریب و زار به مازندران درون
لیکن امروزه مانند دیگر نامهای باستانی کشور، از خاک اصلی به آنسوی مرز کوچانیده شده است و کسی به آن کاری ندارد.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *