+ - x
 » از همین شاعر
1 باور و آرزو
2 من از ساحل گریزانم
3 زاد روز سحر
4 خراسان
5 لحظه های خموش
6 قرن ما
7 عشق بشر
8 بیا زرتشت
9 من بی نهایتم
10 مادرم خسته و تنها و خموش

 » بیشتر بخوانید...
 خانه از سنگ بنا کن محل زلزله هاست
 در خنده های آیینه من گریه می کنم
 دشمن خویشیم و یار آنکه ما را می کشد
 یک اتفاق ساده
 یک جنون بی رقم، معتاد می سازد مرا
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 خواب پریشان و زکام و کابوس و غم عشق و نان و از این قبیل
 ای خفته به یاد یار برخیز
 عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
 گر از غم عشق عار داریم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به وصلش چون رسیدم تشنه بودم
زنخدانش مکیدم تا به پستان

میان کورهء داغ نفس هام
بناگوشش به آتش بر کشیدم

و با دستان زهرآلود لذت
کشیدم در برش از تنگ تر تنگ

گنه را خوابگاه شد پیکر او
ز داغ بوسه هایم در دل شب
و من هم در تن او غرق بودم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *