+ - x
 » از همین شاعر
1 مرا بخوان
2 مادرم خسته و تنها و خموش
3 روز پایان جهان
4 بهار چیست؟
5 در ماتم بیان در زایش زبان
6 باور و آرزو
7 گلوی قلمم
8 خنده فروش
9 سرود کوهساران
10 دوست دارم که فقط در برت ای ماه باشم

 » بیشتر بخوانید...
 خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد
 تو میگوئی که دل از خاک و خون است
 كوچۀ بن بستی ام آخر كه از من بگذرد؟
 ز همراهان جُدایی مصلحت نیست
 مهاجر چیست؟
 تو گواه باش خواجه که ز توبه توبه کردم
 وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسد
 گُلِ شگفتۀ من از بهشت، رانده شده
 زاهد اگر ز کوی تو يکبار بگذرد
 وهم راحت صید الفت کرد مجنون مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در سرزمین من
مندوی غم می فروشد
آشپزان غم پزند
و مردمان غم خور

بازرگان بی تجربهء هستم
خنده و شادی به فروش آورده ام
بخندید که بانکروت می شوم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *