+ - x
 » از همین شاعر
1 من بی نهایتم
2 مادرم خسته و تنها و خموش
3 در ماتم بیان در زایش زبان
4 دوست دارم که فقط در برت ای مه باشم
5 بیا زرتشت
6 سرود کوهساران
7 زاد روز سحر
8 مرگ زیباست
9 به دل گفتم فراموشت کند، از یاد دل رفتم
10 قشلاق زاده ام

 » بیشتر بخوانید...
 آن شوخ دلنواز چو کبک دری گذشت
 دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
 فدیتک یا ذا الوحی آیاته تتری
 پریشان نسخه کرد اجزای مژگان تر ما را
 لبِ تنهایی ات بنشین خیابان را تماشا كن
 از کابل تا دوبی
 دریغا کز میان ای یار رفتی
 ای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابم
 دوش می گفت جانم کی سپهر معظم
 نوازش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ابر اگرچه تار است

لیک در سینه ی این ابر سیاه

تخم فریادی نهان است که چون سبز شود

دانه از غرش او

سینه ار پاره کند



گرچه تار است ولی

آبیاری جگر سوخته ی مردم ماست

سبزه ها می گویند



آه این ابر سیاه هم زیباست

سبزه باید بودن



۲۵ مارچ ۲۰۱۰ گاه: ۱۷:۴۰


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *